تازه های وب سایت > جزئیات تازه های سایت
 
  کتاب خوانی کتابخانه شخصی کتاب های برگزیده ایران شناسی گالری بچه خوانی
بازگشت به صفحه قبل
 
     
 

مصاحبه تاریخ شفاهی با خانم‌ها ثمینه و پروانه باغچه‌بان نظردهی (0) تعداد بازديد (176)

به مناسبت 4 آذر سالگرد درگذشت جبّار باغچه‌بان بنیان‌گذار نخستین کودکستان و نخستین مدرسه ناشنوایان در ایران

ثمینه-اسم پدر من جبَار است. فامیلی‌اش قبلاً عسگرزاده بود، تولدش در رضائیه بوده و در خردسالی به همراه پدربه ایروان رفتند. خیلی تحت تأثیر تعلیمات پدر بود.پدرم سابقه تحصیلی‌اش در قفقاز و ایروان بود و در مکتبخانه. بعد از اینکه کودکستان تبریز را تأسیس کردند گفتند: اینجا باغچه اطفال است و من باغچه‌بان این باغچه هستم. به این دلیل فامیلی خودش را باغچه‌بان کرد. بعد از آن هم فکر می‌کرد که تمام مربیان بچه‌ها باید باغچه‌بان باشند. می‌گفت: ما گل‌ها را داریم پرورش می‌دهیم به این دلیل باغچه‌بان شده‌ایم.

باوجود این که در تبریز اولین کودکستان را برای کودکان شنوا... من باید همیشه این مسئله را به گمانم تذکر بدهم، چون که مسئله... تا اسم باغچه­بان می­آید با [نا]شنوایان تداعی می­شود. در صورتی که خدمات پدر من به موازات ناشنوایان برای شنوایان بوده­است، و خدمات بسیار ارزنده­ای کرده[است] که یکی از آن­ها آغاز کودکستان به معنای اعم کلمه است.

   البته پدرم اولین کودکستان را در ایران ایجادنکردند. خانم خانازادیان در تبریز ایجاد کردند. ولی واقعاً کودکستان که شود به معنای درست آن گفتگو کرد در تبریز توسط پدرم در  1303 تاسیس شد و بعد از آن در شیراز.

پروانه فکر کنید مردی پیدا شده و ادعا میکند که بچه‌های کر و لال را زبان‌دار می‌کند، بچه‌ها را نوشتن یاد می‌دهد. ایشان حتی دوستان خودشان را هم به‌خاطر این ادعا از دست دادند. تک و تنها مبارزه کردند تا ادعای خودشان را اثبات کنند و اثبات هم کردند.

استعداد پدر در آن زمان یک استعداد خدادادی بود و یک جنبه انسانی بسیار قوی که در پدر من بود که نمی‌خواهد این ناشنوایان را به‌حال خودشان رها کند و می‌خواهد که به آن‌ها هم آموزش بدهد.

ثمینه-کودکستان شیراز برای شنوایان بوده­است، پدرم هم دنبال تجدیدنظر در روش آموزش خواندن و نوشتن و باسواد کردن شنوایان بودند. از تبریز این کار را شروع کردند و اولین کتاب­شان را که به اسم روش تعلیم الفبا بود در تهران چاپ کردند [در سال] 1314 و در آن روش آموزش باغچه­بان را عرضه کردند، که این روش همان بابا آب داد است که اکثر کتاب­های [آموزشی] با آن نوشته­ شده­است و پدرم خیلی زحمت کشیدند.

پدرم شعر زیاد برای بچه­ها گفتند، نمایش­نامه نوشتند، اولین [نمایشنامه] که برای شنوایان است را به اسم خرخر در مرند در [سال] 1303  برای کودکان تبریزی شنوا نوشتند و روی صحنه آوردند و بعد از آن در شیراز نمایش­های بسیاری را روی صحنه آوردند. مجادلۀ دو پری، پیروترب، گرگ و چوپان و غیره غیره.

این است که من واقعاً دلم می­خواهد که یک دفعه وقت داشتم و راجع به خدمات پدرم، دربارۀ شنوایان صحبت می­کردم.

باید بگویم مدرسه ما، در ما متولد شد، یا ما در مدرسه. ولی مدرسه در ما [متولد شد] زندگی ما در یک اتاق در خانه­ای که پدرم به سنگلج کرایه کرده­بود آغاز شد. و آن­جا سه اتاق داشت، یک اتاق خانه ما بود، یک اتاق مدرسه، دبستان کرولال­ها بود، یک اتاق را هم کرایه داده­بودند به آقای دکترهشترودیان که دانشجو بود و از آذربایجان آمده­بودند. پس ما نمی­توانیم بگوییم از کی همکاری ما با ناشنوایان شروع شد. ما با ناشنوایان بزرگ شدیم و همیشه پدرم از وجود ما برای یافتن زمانی برای رسیدگی به یک یک بچه­ها استفاده می­کرد.

   ما با بچه­های ناشنوا بازی می­کردیم تا پدرم بتواند تک­تک آن­ها را توی آن اتاق کوچک ببرد و درس بدهد. من خودم شخصاً از اول شدیداً تحت­ تاثیر پدرم بودم. به ایشان به شدت جذب شدم، و تمام عمرم در کنارش بودم. مدرسه پدر من این­طوری نبود که ساعت هشت صبح شروع بشود و چهار بعدازظهر تعطیل بشود. از شش صبح شروع می­شد تا وقتی که پدرومادرها بیایند بچه­ها را ببرند. پدرم دوست داشت بچه­ها بیشتر بمانند، من از دبستان، دبیرستان که می­آمدم مستقیم می­رفتم پیش پدرم و به او کمک می­کردم، درس می­دادم، کارهای دستی [یاد]می­دادم. و خودم بدون این که بدانم داشتم آموزش می­دیدم.   به این مناسبت من دنبالۀ کار پدرم را خیلی راحت گرفتم.

پروانه-سال 45 پدرم فوت کردند. از سال 44 بیشتر در اتاقشان بودند و می‌نوشتند. در یکی از خاطراتشان نوشته بودند که غنیمت دانستم این ناخوشی را، برای اینکه توانستم بنویسم. یعنی آن وقت بود که این زندگینامه‌شان را نوشتند که در واقع درد نامه‌اش است.

شب هنگام آذر 45 پدرم حالشان خیلی بد می‌شود آمبولانس را خبر می‌کنیم وقتی همین‌طور که پدرم روی برانکارد بود خطاب کرد و گفت: ستاره‌ها خداحافظ! درخت‌ها خداحافظ!...

ایشان در بیمارستان میثاقیه بستری شدند. ایشان آن زمان هشتاد و چهار، پنج سالشان بود. عمل کردند امّا متأسفانه دو روز بعد از عمل فوت کردند و ما پدر را از دست دادیم.

ثمینه-یکی از بزرگترین خدمات خانواده باغچه­بان این بود که آموزش ناشنوایان و توان­بخشی ناشنوایان به جایی رسید که در همایش منطقه­ای که در سال هزاروسیصدو نمی­دانم پنجاه و شش یا پنجاه و هفت ایجاد شد، کشور ایران به عنوان مرکز برنامه­ریزی و تربیت معلم برای ناشنوایان، آموزش ناشنوایان و رفاه و توان­بخشی ناشنوایان انتخاب شد،....

مصاحبه با خانم ثمینه باغچه بان: 1385/3/22

مصاحبه با خانم پروانه باغچه‌بان: 1397/5/7

منبع: گروه دیداری –شنیداری

سازمان اسناد و کتابخانه ملی جمهوری اسلامی